زندگينامه شهيد علي اكبر وهاج : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

... و دارو دسته اش سرک کشیدن تو کوچه و بازار و محله و خانه های نو و کهنه تا شاید به سر

نخی برسند، تا اینکه روز هفتم یکی از جستجوگرها و خبرچین های ماشاءالله خان خبر داد که بچه ای

با مشخصات اعلام شده در اطاق زیر زمین یه خونه متروکه در همان حوالی ی خیابان مختاری

متعلق به یه زن دور گرد رختشوی ، دیده شده.

کوچک روزنه امیدی در قلب ماشاءالله خان جا وا کرد و ضمن توصیه به آورنده خبر جهت اطلاع به

مامورین کلانتری، رکاب زنان و یک نفس تا محل مورد اشاره، پا زد و پس از رسیدن به درب آن

بیقوله، دوچرخه را به گوشه ای پرتاب و سراسیمه به داخل خونه خزید.

چند مستاجری که در اطاقهای همون بیقوله زندگی می کردند از سر صدای افتادن دوچرخه و

کوبیده شدن درب به دیوار خانه،با حالتی تعجب و مضطرب به محوطه حیاط هجوم آوردند و وقتی

با هیبت عظیم و خشمگین ماشاءالله خان که احتمال هم می دادند فردی با این هیکل و قیافه،مسلح

به سلاح سرد هم باشد، با اینکه جز با مشتهای گره کرده و رگهای متورم گردن و خشم شدید در

چهره مرد،چیز دیگری به چشمشان نمی آمد، بخود جرات سئوال و مداخله ندیدند، چرا که در یک چشم

بهم زدن، مرد غریبه و عصبی خیلی سریع به اطاقک زیر زمین هجوم و لحظه ای بعد در حالیکه در

یک دستش کودکی و در دست دیگرش موهای بلند و کثیف زن دوره گرد دیده می شد که کشان

کشان به وسط حیاط می آورد،فریاد زد یکی بپره یه پاسبون(مامور کلانتری) خبر کنه، که با

اطلاع قبلی که به کلانتری داده شده بود، مامورین وارد خانه شدند و زن را با هل دادن به سمت

درب کوچه،از ماشاءالله خان هم خواستند به همراه کودک برای تشکیل پرونده راهی کلانتری شود.

سرپاسبان به مامور همراه خود امر کرد هرچه سریع به درب منزل والدین کودک جهت اطلاع و حضورشان

به کلانتری،اعزام شود.

یک لحظه فکری به ذهن ماشاءالله خان خطور کرد و بلافاصله پیراهن کودک را از تنش در آورد وبه

دست مامور داد و گفت به محض دیدن مادر بچه، برای یقین مادر،پیراهن یوسف پیداشده اش را به

او برساند، که دقیقا همین پیش بینی درست از کار در آمد و مادر که اون لحظه، بارها برای

دلخوشیش وعده هایی از اطرافیانش می شنید، با شنیدن پیدا شدن یوسفش و دیدن پیراهن و

بوییدن آن، پس از یقین، لحظه ای بعد و در حالت ناباوری و بهت، با یه یا زهرا(س) بلند گفتن از

هوش رفت.

فردای آنروز در حالیکه طفل را لحظه ای از خود جدا نمی کرد، چمدان و وسایل بچه ها را آماده و

با خستگی مانده از اون ایام دردناک، با دلی روشن و پر امید راهی گرمسار شد تا زندگی روشن

و با انگیزه را از نوع شروع نماید ، بعد ها در فرصتی کاملا مناسب، شرح واقعه و ایام تلخ و سخت

اون چند روز را برای شویش تعریف کرد.

زندگی در گرمسار همچنان ادامه داشت و علیرغم سختی کار ، بخصوص بعد از درگیری

فیزیکی پدر بچه هایش با یکی از افسران روس،( نقل شده که یک روز که تعداد قطارهای باری حامل سوخت و مهمات و ادوات جنگی پس از بارگیری از بندر خرمشهر جهت اعزام 

کشان کشان به دفتر کارش در همان ایستگاه هل داد و ضمن توجه نکردن به توصیه کارکنان جهت

پرهیز از خشونت نسبت به یه نظامی تبعه خارج، درب اطاق را از داخل قفل و در حالیکه کلید را توی

جیبش میگذاشت، با دست دیگرش صندلی چوبی را با شدت بر سر اون افسر خورد کرد و چه بسا

اگه کارکنانش پنجره شیشه ای مشرف به محوطه ایستگاه را نمی شکستند و تن نیمه جان اون

افسر روس که دست بر قضا مست هم بود، از چنگال منوچهر خان بیرون نمی کشیدند، ،مقرر شد بعد

تا چند صباحی به تهران برگردانده و در امور دفتری ادامه خدمت دهد!

اون زمان که منوچهر وهاج،رئیس چند ساله ایستگاه استراتژی گرمسار به همراه خانواده اش به تهران باز

می گشت، سوغات جدیدی به همراه می برد و اون چیزی نبود جز سومین پسر تازه بدنیا آمده در

همان ایستگاه راه آهن گرمسار به سال ۱۳۲۵ش.

پایان فصل اول زندگی مرحوم استاد منوچهر وهاج و ماجراهای پر حادثه آن ایام زندگينامه شهيد علي اكبر وهاج...

ما را در سایت زندگينامه شهيد علي اكبر وهاج دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 2 تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 18:39

صفحه بندی